تبليغاتX
 LOVES BOX

Alizadeh.mp3

http://starweb.persiangig.com/audio/Alizadeh.mp3


 

نوشته شده توسط ارش در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت


جنگجو و عاشق

به او نزدیک شدم و دیدم زیر لب چیزهایی را زمزمه می کند و گاه در میان جملاتش اشک می ریزد. لحظه ای شک کردم که شاید دخالت کردن در خلوتش درست نباشد. اما بالاخره کنجکاوی بر من چیره شد و تصمیم گرفتم دلیل ناراحتی اش را بدانم . پس به آرامی نزدیکش شدم و به نرمی گفتم : "ای موجود سوگوار ، چه بر سرت آمده که این چنین غمگین هستی؟ "

به سویم برگشت و در زیر سایه ی کلاهش چهره ای تکیده و غبارگرفته را دیدم ، و چشمان سرخش را که انگار از نخستین روز عمرش گریسته بود. با لحنی آهنگین گفت : "درود بر تو ، ای مسافر بیگانه چه می خواهی ؟ "

گفتم : "من جهانگردی هستم که به دنبال بالاترین نقطه ی این کوه می گردم. با دیدنت کنجکاو شدم. کیستی و چرا این چنین غمگین و گریانی ؟ "

گفت : "مرا عاشق می نامند. علت سوگواری ام اینست که معشوق خود را از دست داده ام. "

پیش از این از زبان پیرزنان قبیله مان داستان های عاشقانه ی زیادی شنیده بودم و همواره شمن (رییس قبیله ) ما را به بزرگداشت مقام عاشقان سفارش می کرد. با این زمینه ی ذهنی بود که گفتم : "من داستان های زیادی درباره ی تو شنیده ام. مردم قبیله ی من باور داشتند که تو محبوب ناظران ( ناظران = افرادی که در جهان بیرون ، ما را می بینند. ) هستی. اگر چنین است به من راز واقعی بودن را بگو که مدت هاست به دنبال آن از جایی به جای دیگر می روم. "

عاشق گفت : "ناظران و نظرشان در مورد من برایم هیچ اهمیتی ندارند و به خاطر تعالی یافتن نیست که در اینجا نشسته ام و زار می گریم. "

پرسیدم : "اگر به خاطر جلب نظر ناظران نیست که اینجا نشسته ای ، پس چگونه چنین شهرتی یافته ای ؟ "

عاشق گفت : "تنها چیز مهم برای من معشوقم است ، برای اوست که زندگی می کنم و برای اوست که خواهم مرد. خندیدن من دلیلی جز دیدنش ندارد و چون از برابر دیدگانم محو شود ، مانند حالا ، گریان و زاری کنان در انتظار بازگشتش در اینجا می نشینم. "

گفتم : "معشوق تو کدام موجود شگفتی است که چنین شوری در دل تو آفریده و بدین گونه تو را پایبند خویش ساخته ؟ "

دستش را به سوی ابرهای لاجوردینی که در افق باختری موج می خوردند ، بلند کرد و گفت : "به آنجا نگاه کن. شاید هنوز هم بتوانی بخشی از چهره ی زیبایی معشوق مرا ببینی . هر چند بادِ پلیدِ کوهستانی ، در کارِ ویران ساختنِ فریبایی اوست. "

با سردرگمی در افق نگریستم و ابرهای زیبایی را دیدم که در برابر باد تغییر شکل می دادند. هیچ چیزی که به کس زیبایی شبیه باشد در آنجا یافت نمی شد. به عاشق نگاه کردم تا از او توضیح بخواهم. اما دیدم با نگاهی شیفته به ابرها می نگرد . پس مسیر نگاهش را دنبال کردم و پاره ای از ابر را دیدم که با کمی تخیل به چهره ای شبیه می شد. اما چهره ای که در برابرم بود بینی دراز و زشتی داشت و بیشتر به یک تصویر اغراق آمیز از یک دلقک شبیه بود تا دلبری فتان . به عاشق گفتم : "اگر اشتباه نکنم معشوق تو همین تصویری است که در ابرها می بینم. "

عاشق که از زیرکی ام خشنود شده بود با لحنی حسودانه گفت : "آری درست فهمیدی . آیا زیباییش چشمانت را خیره نکرده است؟ "

با لحنی ملایم در حالی که می کوشیدم باعث رنجش او نشوم گفتم : "ای عاشق ، شاید چشمان من تصاویر آسمانی را خوب تشخیص ندهد ، اما آنچه که بدان می نگری در نظرم آنقدر ها زیبا نیست. اگر می خواهی زیباترین نقش و نگارها را در میان ابرها پیدا کنی ، باید مرتبا به این سو و آن سو بنگری. هر دَم زدن باد در کار دگرگون ساختن ابرهاست و به این ترتیب خواهی توانست در هر لحظه زیباترین نقش ابر را تشخیص دهی. به نظر من الان زیباترین بخش ابرها ، آن گوشه ی دست راست است ، آنجا که نور زرین خورشید بر کُلاله ی ابرها پاشیده و با کمی تخیل می توان چهره ای قشنگ را در میان چین و شکن های ابر تجسم کرد. فکر می کنم آن تصویر زیباتر از چیزی باشد که بدان چشم دوخته ای. "

عاشق خشمگین شد و به تندی گفت : "هرگز ، هرگز به معشوق خود خیانت نمی کنم. اگر تصویر کنونی را زشت می بینی بدان دلیل است که باد پلید و حسود کوهستانی ، زیبایی اش را تاب نیاورده و به تاراج جلوه اش دست گشوده است. من هرگز محبوب خویش را رها نخواهم کرد و در پی وسوسه ی بخش های دیگر ابر نخواهم رفت. "

با حیرت گفتم : "ولی وقتی زیبایی مقصود نظر است ، چه فرقی میان بخش های مختلف ابر وجود دارد ؟ زیباترین نقش ، هر جا که باشد ، شایسته ی نگاه نوازشگر ماست. در نهایت تمام آنچه که می بینیم ، تندیسی موهوم است که قدرت تخیلمان آن را از تندیس ابری دوردست تراشیده است. "

عاشق با لحنی رویایی گفت : " آن زیبای فتنه گر ، معشوق من است. "

با کمی حیرت گفتم : "احتمالا منظورت اینست که تصویر درون ابرها تو را به یاد کسی می اندازد که عاشقش هستی . وگرنه نقش و نگار ابر که حقیقتی ندارد. "

عاشق با تحکم گفت : "راز اشکهایم آن بود که برایت گفتم. تصویری که در ابرها دیدی معشوق من است. برای نخستین بار ، سالها پیش هنگامی که از این کوه بالا می رفتم تا موجودی موهوم به نام دانا ( داننده ی تمام اسرار ) را بیابم ، با او برخورد کرده ام و از آن پس در اینجا نشسته ام و گهگاه از بازگشتش دلشاد می شوم. "

گفتم : "ای عاشق ، حرفی که می زنی بسیار عجیب و غیر معقول است . تو سالها در اینجا نشسته ای تا تصویری را در ابری تصور کنی ؟ هیچ به این موضوع فکر نکرده ای که معشوق تو اصلا در جهان خارج وجود ندارد و  آفریده ی ذهن خودت است؟ تو در اینجا به سودای تصویری تصادفی زاری می کنی و آن بیرون، ابرهای بازیگوش، فارغ از تو و عشق تو به بازی با باد ادامه می دهند. با کمی خلاقیت می توان هزاران تصویر گوناگون را در پیکره ی این ابر تجسم کرد. هیچ نمی فهمم چرا به آن تصویر نه چندان زیبای خاص بند کرده ای ؟ و نمی دانم چگونه است که این تصویر ناپایدار را بر زیبارویانی که در شهرهای پایین کوهستان زندگی می کنند ترجیح می دهی ؟ "

 

عاشق گفت : "تو نمی فهمی. تو مسافری سرکش هستی که برای یافتن پاسخ های خودخواهانه ات از کوهستان ارغوانی صعود کرده ای . هرگز طعم عشق به دیگری را نچشیده ای و نمی دانی حل شدن در وجود زیبارویی مانند آن که من در پیش رو دارم چه لذتی دارد. "

گفتم : "من نیز مانند تو و تمام موجودات هوشمند دیگر ، خودخواه هستم. تنها تفاوتم با تو در اینست که جسارت اعتراف به این خودخواهی را دارم. حل شدن در وجود دیگری نه ممکن است و نه مطلوب. هر اندیشمندی در جهان ما تنها و یگانه است و این تلقی که می توان در وجود دلداری حل شد و با او یکی گشت ، خطایی غریب است. گمان می کنم خودت هم این را خوب می دانی. از آن روست که دلداری واقعی و ساخته شده از گوشت و استخوان را برنگزیده ای ، و به راز و نیاز با تخیلی پنهان در ابرها دلخوش کرده ای. اگر به دنبال معشوقی واقعی می گشتی ، دیر یا زود به تفاوت او با خودت پی می بردی و از توهم یگانه شدن با وی رها می گشتی. "

عاشق گفت : "من با معشوق خویش یگانه شده ام. معشوق من شکایتی از من ندارد و همیشه پس از ترک کردنم بار دیگر به نزدم بازمی گردد. هر لحظه که در انتظارش به زاری می گذرانم برایم سعادتی بزرگ است. کدام کنش سلحشورانه تر از لعن باد کوهستانی و چه بختی بلندتر از پدیدار شدن دگر باره ی چهره ی معشوق را می شناسی؟ "

گفتم : "از آن رو معشوق خویش را چنان دوست می داری که بر او ادعای مالکیت داری و از آن رو چنین در غیابش مویه می کنی که میل داری در تملک کسی باشی. با این ترتیب عجیب نیست که به همراه عشق بزرگی که برای این لکه ابر داری ، نفرتی سترگ نسبت به باد بازیگوش را هم در دل پرورانده ای. "

گفت : "البته معشوق به من تعلق دارد. مگر نه آنکه من او را از پاره ای ابر آشفته آفریده ام؟ و بی تردید او مالک من است ، چرا که جز در ارتباط با او وجود ندارم. چرا از کین پروری هراس داشته باشم؟ هر چه قدر عشق معشوق بزرگتر باشد نفرت از رقیب هم کلان تر خواهد بود. تنها در سایه ی این شمشیر دو دم ِ عشق و کین است که وصال معشوق ممکن می شود. اما تو که از عشق بی نصیب مانده ای نمی فهمی وصال معشوق چه معنایی دارد. "

گفتم : "حق با توست چون وصال معشوق برایم معنای چندانی ندارد. نمی دانم چگونه می توان به وصال تصویری در ابری دور دست رسید."

گفت : " ولی من مفهوم وصال معشوق را به خوبی می دانم . شب همان روزی که چشمم برای اولین بار به جمال او افتاد رویایی دیدم که در آن ابرهای لاجوردین به سوی من حرکت می کردند و سایه ی معشوق بر من می افتاد. می دانم که وصال ، همان حل شدن سایه ی من در سایه ی معشوق است. "

گفتم : " سایه علامت اطاعت و سکون است. چرا رسیدن به والی این چنین آغشته به سایه ها برایت ارزشمند است ؟ "

گفت : " از آن رو که من نیز مانند تو و سایر مسافران به سودای دستیابی به واقعیت و اثبات وجود خویش این راه را در پیش گرفتم و دریافتم که واقعی ترینِ موجودات ، آنهایی هستند که سایه ندارند. "

گفتم : " ای عاشق من نیز می دانم که رها شدگان از بند باورهای مسخ کننده ، سایه ی خود را از دست می دهند. اما نمی فهمم چرا برای چیره شدن بر سایه ات چنین راهی را برگزیده ای؟ "

گفت : "مگر نه آنکه درجه ی واقعی بودن ما به نگاه ناظران وابسته است؟ "

گفتم : " من نیز چنین شنیده ام ولی به دنبال راهی برای رستن از بند نگاه ناظران می گردم. "

عاشق گفت : "تنها یک راه وجود دارد و من آن را یافته ام. راز واقعی بودن ، آنست که موجودی شکوهمند و برتر همچون ناظران ، چشمانش را بر تو خیره نگه دارد. معشوق من این چنین است. موجودی آسمانی و زیباست که همواره مرا در نظر دارد. من نیز تنها او را در نظر دارم و به این ترتیب هریک از ما کاستی های اصالت دیگری را جبران می کنیم. من با خیره شدن به معشوقم ، از مرتبه ی تکه ابری در آسمان جدایش می سازم و او را به پایگاه یکی از ناظران بر می کشم. او نیز در مقابل تنها به من می نگرد و مرا می بیند. به این ترتیب من نیز واقعیتی تردید ناپذیر می یابم. راست بگو ، چه چیز باشکوه تر از توازی دو آیینه دیده ای ؟ "

گفتم : " اما معشوق تو از خودت هم غیر واقعی تر است. او تنها آفریده ی ذهن توست. و جز در وهم تو وجود ندارد. کسی که از روزنه ی چشمان او تو را می نگرد خود تو هستی. من شکوه راستگویی نهفته در یک اینه را به سرگیجه ی بازتاب های بی شمار ترجیح می دهم. "

گفت : "مگر ناظران چگونه اند ؟ شاید آنها نیز آفریده ی نگاه خیره ی ما باشند. "

گفتم : "این پایه از واقعیت داشتن برای من کافی نیست . خواه برای ما باشد و خواه برای ناظران . هر بادی که ابرها را پریشان کند معشوق تو را از بین خواهد برد. و برای رهایی از شر سایه ات راهی جز غنودن در سایه ی معشوق نداری. این مقدار از وجود داشتن مرا قانع نمی کند . "

گفت : "آنان که از مرتبه ی عشق می گذرند و به سودای بیش از این واقعیت داشتن در ارتفاعات مرگبار کوهستان ناپدید می شوند بخت عاشق بودن را از دست می دهند. "

بار دیگر صعود از کوه را آغاز کردم و گفتم : "ای عاشق ، این بخت را به تو واگذار می کنم و از بند دلبستگی به سایه ها و تصاویر ها می گذرم . رها کردن عشق و نفرت گامی ضروری در مسیر واقعی تر بودن است. "

=========================================

و جنگجو همچنان به جستجوی دانا و واقعی تر شدن به راه خود ادامه می دهد.

می دونم که با خواندن این تکه از داستان کمی سردرگم شدید اما با خواندن کل کتاب این ابهامات برطرف می شود. گرچه من دیگه نمی نویسم که جنگجو در نهایت چه خواهد کرد اما همین قدر بگم که او از همه می گذرد. ابتدا از قبیله ی خود. از شَمَن. از شاه . از سربازان. از رنگ . از ژنده پوش . از خوش پوش. از ماهیگیر. از یک پیرمرد لاغر که اسیر بود. از عارف. ازمردان جنگلی. از دیوها . از عاشق. از راهب. از عالِم. از دلقک. از شکاک. از نویسنده ی کتاب جنگجو. از خوانندگان کتاب جنگجو. تا به واقعی بودن خود دست یابد.   و نهایتا با شما که خواننده ی کتاب هستید نیز حرف هایی را می زند. پس خودتون اگر دوست داشتید کتاب رو بخرید و بخونید...

نام کتاب : جنگجو

نویسنده : شروین وکیلی

انتشارات : اندیشه سرا

قیمت : ۷۷۵ تومان


 

نوشته شده توسط ارش در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


 

---    ده ثانیه ی زیبا ---

ده ثانیه تا ا نتها ، پا یا نی بی سر و صدا. بی خبر ا ز هر شب و روز ، من و يه شمع نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه . ای کاش تو لحظه ای که رفت ، مید ید مش 1 بار دیگه

اون دور بود و تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت. ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمی گذشت

ساعت میگه 2 ثا نیه ، 8 تای دیگه باقیه . یه عمر نشستم منتظر ، کی میگه ا ینا بازیه

فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه . یه عمري چشم به در بودم ، این آخرها هم چشم به راه

ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه . خبر داری چه زود گذشت

مونده فقط 7 ثانیه . هی با خودم گفتم میا د ، امید تو ندی به باد

داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو ندا د ، ازم فقط این باقیه . ثانیه پشت سر هم

رفتن تا شش و هفت و هشت . لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت

من موندمو 2 ثانیه ، ا زم فقط این با قیه .من وز نشستم منتظر

چشم امیدم ساقیه . آي ای باد سحر ، واسش ببر تو این خبر . بگو که من تا آخرین

 خیره بودن چشمام به د ر

ثانیه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانیه

سرت سلامت نازنین ، از من يه لحظه باقیه . قسمت نشد ببینمت ، شا ید که لایق نبو دم

منتظرت موندم ، یه وقت نگی که عاشق نبودم

ثا نيه ي 10 گل ياس ، را حت شدم ديگه خلاص . آزاد شدم بيام پيشت ، بي واهمه بي چرا 

قشنگ ترین ثانیه ها ، این 10 تا بود که زود گذشت


 

نوشته شده توسط ارش در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت


رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم غير تو که دوري از من ، دل به هيچ کسي نبستم ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم بي تو وعطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم


هفت شهر عشق شهر اول: نگاه و دلربايي شهر دوم: ديدار و آشنايي شهر سوم: روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم: بهانه،فکر،جدايي شهر پنجم: بي وفايي شهر ششم: دوري و بي اعتنايي شهر هفتم: اشک،آه،تنهايي


عشق نخستين بينش را نسبت به ابديت به تو هديه مي دهد. عشق نخستين آزموني است که زمان را به فراسو مي برد. اين گونه است که عاشقان هرگز از مرگ نمي هراسند. عشق مرگ نمي شناسد...


يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن با هم قايم باشک بازي مي کردن نوبت به ديوونگي که رسيد همه را پيدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبري نبود فضولي متوجه شد که عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده ديوونگي رو خبر کرد و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتند ديدند چشماش کور شده و ديوونگي که خودشو مقصر مي دونست تصميم گرفت که هميشه عشقو همراهي کنه و از اون به بعد ديوونگي شد عصاي عشق


ميميرم مرا در تابوت سياهي بگزاريد تا همه بدانند در تاريکي به سر مي برده ام دستهايم را از تابوت بيرون بگزاريد تا همه بدانند به آنچه مي خواستم نرسيدم چشمهايم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام روي قبرم تکه يخي بگزاريد تا مثل باران برايم اشک ريزد و روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد تا همه فراموشم کنند...


**کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم...... کاشکي که کيبورتت هميشه زير انگشتات بودم.......کاشکي که هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم .......کاشکي که موست بودم هميشه تو مشتت بودم .. ....کاشکي پسووردت بودم هميشه توي فکرت بودم


 گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست/ بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست/ گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن/ گفتي بايد بروم حوصله اي نيست/ پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف/ رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست/ گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت/ جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست/ رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت/ بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست.


 يادت باشه اگه شبي رفتي ستاره بياري قلبتو وقت اومدن توآسمون جانذاري نري يه وقت پيداکني توآسمون ستاره اي يه وقت باچشمات نبينم يه چشمکي اشاره اي يه وقت نبينم خودت هم مثل ستارها شدي ستاره اي روديدي و...روزوشب ازخود بيخودي اين زمينم واسه خودش يه آسمونه رنگيه آسمون اين پايينا پرازستاره سنگيه يه وقت ازاين ستارهاگول نخوري ماه شبم آخه براي داشتنت هميشه درتاب وتبم مي ترسم ازدستت بدم اگه بري به آسمون بي خيال ستاره شو پيش من خاکي بمون


 کاش آدما عاشق نميشدن کاش بين عاشقا فاصله نبود کاش بين عشاق جدايي نبود کاش هيچ عشقي نميره کاش عشق همه پاک باشه کاش کاش کاش........ خدايا ميشه اين آرزوها به حقيقت تبديل بشه؟ تو ميتوني پس دل هيچ عاشقي رو نشکن. تو تنهايي ميدوني تنها بودن چقدر سخته


عشق يعني شاعري دلسوخته عشق يعني آتشي افروخته عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله برخرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يک تيمم، يک نماز عشق يعني عالمي رازو نياز عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني چون محمد پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون کندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون عشق يعنــي
ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني قطعه شعر ناتمام عشق يعني بهترين حسن ختام


 اي که مي پرسي نشان عشق چيست عشق چيزي جز ظهور مهر نيست..... عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني کوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلکاري شده ؛ در کويري چشمه اي جاري شده ..... يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار


عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره
**عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن"


 در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم در عجب بودم که تورا ديدم و ديوانه شدم تا کجا بايد سفر کرد تا به کي بايد دويد از کجا بايد گذر کرد تا به شهر تو رسيد گفتي که طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش که بيمار توءم گر همسفر عشق شدي مردسفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش


گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم/ گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو/ گفتم اين روي فرشتست عجب يا بشر است/ گفت اين غير فرشتست و بشر هيچ مگو/ گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد/ گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو


هميشه از نگاه تو با تو عبور مي کنم از اين که عاشق توام حس غرور مي کنم دوباره با سلام تو تازه تازه مي شوم با نفس ساده تو غرق ترانه مي شوم با تو ستاره ميشوم ......... از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم با رفتن تو هر نفس بغض دوباره ميشوم ناجي شام شوکران; با دل عاشقم بمان به حرمت حضور تو چون تو يگانه ميشوم خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت با تو ستاره ميشوم
**عشق چيست؟ 3 ثانيه نگاه، 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا، 3 روز آشنايي، 3 هفته وفاداري، 3 ماه بيقراري، 3 سال انتظار، 30 سال پشيماني!


**به سلامتي ديوار، چون که هر مرد و نامردي بهش تکيه ميکنن! به سلامتي کلاغ نه براي سياهيش، براي يک رنگيش، به سلامتي کرم خاکي، نه براي کرم بودنش، براي خاکي بودنش، به سلامتي گاو، چون نگفت من، گفت ما! و به سلامتي ما، که دوست داشتن يادمون نرفته!


 گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم.


چشمان خسته ات ، آرام و بي صداست گويي ز راز تو، آگه فقط خداست ناگفته هاي تو، در سينه ات نهان اما سکوت تو، گوياي صد بيان آن گونه هاي تو ، دشت شقايق است شرح سکوت تو، نشر حقايق است تنهايي و غريب ، در بزم بي کسان رنجيده سينه ات ، از ظلم ناکسان گر چه تبسمي ، بر لب نشانده اي در پشت خنده ات ، دل خسته مانده اي


بابا کجايي؟ نيستي؟ توريستي؟ امپرياليستي؟کمونيستي؟ فاشيستي؟دموکراتيستي؟ خدايي نکرده مريض که نيستي؟راستي هرجا هستي و هرکي هستي بيسته بيستي


در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم.... مرا به طلوعي ديگر برسان


وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگي کردن . مثل تنها مردن...


*هرگاه يک مسيحي مي ميرد بر سر مزارش صليبي مي آويزند تا همه بدانند آنجا گوري است تو هم بر گردنت صليبي بياويز تا همه بدانند سينه ي تو گورستان مــن است...


 وقتي بارون نگاهت رو به نگاهم ريختي؛‌دلم زنده شد. وقتي با دلت قدم به دلم گذاشتي؛ زلزله‌ي شديدي رو توي دلم حس کردم . وقتي اومدي؛ تموم تنهاييهام رو با خودت بردي. از همون اول مي دونستم اومدي که توي قلبم بموني..... براي هميشه پس اي نازنين ! ‌اي تنها مونس ! اي عشق : بمون تا بتونم بمونم .


 بنوش به سلامتيه هر چي عاشقه تو اين دنياست: به سلامتي گاو چون نگفت من گفت ما. به سلامتي کرم خاکي به خاطر خاکي بودنش بسلامتي خيار به خاطر يارش به سلامتي شلغم به خاطر اون غمش به سلامتي کلاغ هر چند که سياهه ولي عوضش يه رنگه به سلامتي ديوار که هر مرد و نامردي بهش تکيه ميده به سلامتي شمع که حرف نميزنه عمل ميکنه و تا آخرش به پات ميسوزه به سلامتي خودت و خودم که مدتهاست دوستيم و همديگرو ايگنور نميکنيم که هيچ خيلي هم با هم مهربونيم


 وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميکنه، اما سکوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلي راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده


خداوند يک زندگي به تو داده که آنرا زندگي کنيد ، خود انگيخته و بدون الگو آنرا زندگي کن. برده و مقلد نباش. خودت را دوست بدار، به خودت احترام بگذار و سعي کن همانطور که احساس ميکني زندگي کني. و حتي اگر شکست بخوري ، راضي خواهي بود و با تقليد از ديگري ، حتي اگر پيروز شوي، در درون خالي خواهي بود و پوشالي


روزي که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم، مدتي طول کشيد تا با او آشنا شدم ، از او خوشم آمده بود ، خواستم به او بگويم براي هميشه در خانه قلب من بمان اما قبل از اين که من به او بگويم ، به من گفت آمده ام براي هميشه اينجا بمانم


توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت توچشاش حلقه اشکه توي قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه


اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه. پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد


بفرستين: 1-مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما 2- صفا فقط صفاي مورچه که هر وقت گريه کرد هيچکس اشکش نديد 3- رفيق فقط کلاغ نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش 4- معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکي بودنش 5- يه رنگي فقط يه رنگي ديوار که هرچي مردو نا مرده بهش تکيه ميدن 6- نامردا رو خيلي دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نمي شن


 اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستي



 

نوشته شده توسط ارش در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت


زيبا ترين جملات عاشقانه

دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش ميرسي . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميکنه . دوستت دارم . به اندازي روت که هيچوقت کم نميشه


گاهي اوقات آرزو مي کنم اي کاش تک پرنده عاشقي بودم که ميان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمين هستي برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شيداي تو وعاشقانه دوستت دارم

=======================

براي آنکه به طريق خود ايمان داشته باشيم ، لازم نيست ثابت کنيم که طريق ديگران نادرست است . کسي که چنين مي پندارد ، به گامهاي خود نيز ايمان ندارد . (پائولو کوئليو

=======================

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يک شهاب و يک سراب عشق يعني يک سلام و يک جواب عشق يعني يک نگاه و يک نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

=======================

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

=======================

نفرين به اون کسايي که روي دلا پا مي ذارن تا که مي بينن عاشقي ميرن و تنهات مي ذارن نفرين به آدمايي که تو سينه ها دل ندارن عاشق عاشق کشين ، رحم و مروت ندارن

=======================

روي يک طاقچه سنگي ميون دو قاب رنگي بودن من وتو با هم داره تصوير قشنگي عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالي از غم حتي در مرگ تن من نمي گيره رنگ ماتم

=======================

آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و کهکشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاکي از وجود پروردگار يکتاست، پس از او اطاعت مي کنيم، چون او معين کرده که مرگ آغاز جاودانه هاست.


 

نوشته شده توسط ارش در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


لباس های مجلسی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ارش در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت


antonelli


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ارش در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت


lovesbox gift


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ارش در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت


مدل لباس شب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ارش در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


اینم چند عکس از یکی از دوستان از شیراز


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ارش در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


 LOVES BOX

نوشته های پیشین

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting